
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند.
و تماشاي تو زيباست اگر بگذارند.
من نيز از قول نظر هاي دلم فهميدم.
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.
دل سرگشته ي من , اين همه بيهوده نگرد.
خانه ي دوست همين جاست اگر بگذارند.
سند عقل مشاع است همه ميدانند.
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند.
غضب آلوده نگاهم نکنيد اي مردم.
دل من مال شماهاست اگر بگذارند .
گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟
پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟
گيرم به فال نيک بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟
تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبِزِ سرآغاز سال کو؟
رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟
رفتم...
رفتی...
رفت....![]()
ساکت شدم....
خندیدم ولی خنده ام تلخ بود.![]()
استا داد زد: ادامه بده و من گفتم:
رفت....
رفت....
رفت....
رفت و دلم شکست. غم تو دلم نشست.
رفت و شادیم بمرد. شور از دلم ببرد.
رفت....
رفت....
رفت....
و من خندیدم و گفتم:
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است.![]()
کارم از گریه گذشته است به خودم می خندم...![]()
![]()
و هزار بار تو خودش بشکنه و بعد آروم زیر لب بگه:
گل من باغچه نو مبارک.....
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد.
زني در حال عبور او را ديد .
او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش.
کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم.
کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد.
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...
غـــــريبه !
![]()
اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر
نگــــاه کنيم.![]()
![]()
شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم
در آن يك شب خدایا من عجايب كارها كردم
جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی
ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او
خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم
نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم
خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم
ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم
به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم
نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم
نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم
به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم
چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار
خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهميدم خطا كردم ....

در سکوت دلنشین نیمه شب,
می گذشتیم از میان کوچه ها,
رازگویان, هر دو غمگین, هر دو شاد,
هردو بودیم از همه عالم جدا,
تکیه بر بازوی من می داد گرم,
شعله ور از سوز خواهش ها تنش,
لرزشی بر جان من می ریخت نرم,
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش ,با همه پرهیز و شرم,
برق می زد آرزویی دلنشین
در دل من, با همه افسردگی,
موج می زد اشتیاقی آتشین.
زیر نور ماه - دور از چشم غیر-
چشم ها بر یکدگر می دوختیم.
هر نفس صد راز می گفتیم , و باز
در تب ناگفته ها می سوختیم.
نسترن ها , از سر دیوارها,
سر کشیدند از صدای پای ما.
ماه, می پاییدمان از روی بام
عشق , می جوشید در رگ های ما
سایه هامان, مهربانتر, بی دریغ
یکدگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای - با صد ملال-
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدایی در رسید,
سینه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشک ها بر روی رویاها نشست
چشم جان من, به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید.
نسترن ها سر به زیر انداختند!
ماه را ابری به کام خود کشید
تشنه, تنها, خسته جان, آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار
خلوتی می خواستم دلخواه خویش!
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی:
آه! ای مرد چرا تنهایی؟؟؟؟
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر ویرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرو عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز می کردم.
پاره پاره در کف زاهد نمایان تسبیح صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی با همه صبر خدایی
تا که میدیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گر دیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
چرا من جای او باشم؟؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد.
و گرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
همه می پرسند چیست در زمزمه مبهم آب؟؟؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟؟؟
چیست در بازی این ابر سپید؟؟؟
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟؟؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟؟؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟؟؟
چیست در خنده جام که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟؟؟
نه به ابر- نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در دامن کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم... من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم-ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت.......همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر تو ببند
تو بخواه-پاسخ چلچله ها را تو بگوی
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام را تو بنوش
هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد
هست آن است که هر لحظه به یادت باشد...
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت! نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
بر سر مهر نبود
آه! این درد مرا می فرسود:
(( او به دل عشق دگر می ورزد؟؟؟؟))
گریه سر دادم در دامن او
هایهائیکه هنوز
تنم از خاطره اش می لرزد!!!!
بر سرم دست کشید
بوسه بخشید به من
لیک می دانستم
که دلش با دل من سرد شده است!!!!
بچه ها صبحتان بخیر.... سلام
درس اول فعل مجهول است
فعل مجهول چیست می دانید؟؟؟؟ ![]()
در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ می لغزید
صورت ناساز آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
(ژاله) را از میان صدا کردم
ژاله از درس من چه فهمیدی؟ ![]()
پاسخ من سکوت بود و سکوت
ده جوابم بده کجا بودی؟؟؟؟ ![]()
رفته بودی به عالم (هپروت)؟؟؟ ![]()
خنده دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
خشمگین و انتقامجو گفتم
بچه ها گوش ( ژاله) سنگین است
دختری طعنه زد که نه جانم
درس در گوش (ژاله) یاسین است
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر می رسد به گوش
زیر آتشفشان دیده من
(ژاله) آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم
آن دو میخ نگاه خیره او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تیره او
آنچه در آن نگاه می خواندم
قصه غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود ![]()
(فعل مجهول) فعل آن پدری است
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید ![]()
سوخت از تاب شب برادر من تاک
تا سحر در کنار من نالید
از غم آن دو تن دو دیده من
این یکی اشک بود و آن خون بود ![]()
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود؟؟ ![]()
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله اش آمیخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز قصه غم توست
تو بگو من چرا سخن گفتم؟؟؟؟ ![]()
فعل مجهول فعل آن پدری است
که تو را بیگناه می سوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه هستم
باز می لرزد دلم -دستم
باز گویی در هوای دیگری هستم
های ! مپریشی صفای زلفکم را باد
های ! مخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
آبرویم را نریزی دل!
لحظه دیدار نزدیک است....
از سرای مرد مسکینی صدای شیونی
از شکنج زایمان
ناله ها بر می کشید از دل زن آبستنی
دم به دم آن شب چراغ
کشته می شد تا که بادی می وزید از روزنی
نیست دکتر تا زند از پی تسکین سوز درد او را سوزنی
با چنین رنج و عذاب
آن شب آنجا یک پسر زایید و یک دختر زنی
آن دو کودک در جمال
این یکی شیرین لبی بود آن یکی شیرین تنی
لیک زن آخر ز درد
جان سپرد و یافت زیر خاک جای ایمنی
مرد بعد از مرگ زن
دید نتوان کودکان را بی کس و تنها گذاشت
یک زن دیگر گرفت
سر نوشت آن دو کودک را به آن زن واگذاشت
تا که سود تربیت
در نهاد آن دو تن سو ء اثر بر جا گذاشت
زن پدر مادر نشد
زانکه آخر دست رد بر سینه آنها گذاشت
وان پدر وقتی که مرد
در جهان از خود دو طفل بی سر و بی پا گذاشت
رفته رفته آن پسر
پا به راهی زشت با رفتار نا زیبا گذاشت
دختر اندر خانه ای
مدتی در منجلاب ننگ و شهوت غوطه خورد
تا که در آن کار زشت
گشت بیمار و میان بستر افتاد و فسرد
چون مرض شدت گرفت
عاقبت دختر شبی بد نام و بی کس جان سپرد
مرگ او را در ربود
یا که از دامان گیتی لکه ننگی سترد
وان پسر تا مدتی
سر پی دزدی نهاد و پا به ناپاکی فشرد
در همان شب آن پسر
بود از بامی به بامی در خیال دستبرد
ناگهان از لغزشی
بر زمین افتاده از بالا و مغزش گشت خورد
تلخ کام و تیره بخت
هر دو در یک شب به سختی زین جهان بستد رخت
شقایق از لبهای هوس آلود زنبق بوسه می گیرد
نه دست گرم نجوایی به گوشم پنجه می ساید نه پایی در کویر خشک قلبم راه می یابد
خدایا! خاقا! بس کن...
خداوندا! تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی: که نامردان بهشتت را نمی بینند که دوزخ منزل آنهاست
من اما دیده ام نامرد نامردی ز خون و چرک مردم کاخ می سازد
بیا بنگر بهشت کاخ نامردان
تو می گفتی: اگر اهریمن شهوت بر انسان حکم فرماید
من او را بر صلیب خشم خود مغلوب خواهم کرد
ولی من دیده ام چشمان شهوت وار فرزندی
که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید
تف و بر خشم و بر قولت اگر مردانگی این است
به نامردان قسم نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم......
بگفتم خالقم ربم تو میدانی که من مستم
تو فرعون را خدا کردی
تو شیرین را ز فرهادش جدا کردی
تو در شط فرات بر مریم زنا کردی
سپس رفتی و آن بالا و خود را چون خدا کردی
بیا پایین که آن بالا دگر جای خدایی نیست
کسی را با تو کاری نیست
من ابله من کودن ندانستم چه می گفتم
تو بگذر زین حالم تو میدانی که من مستم
تا وقتی که مریض نشی کسی برات گل نمی یاره!!![]()
تا فریاد نزنی کسی به طرفت بر نمی گرده!!![]()
تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه!!![]()
تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد!!![]()
و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه!!
نگو نامهربان بودیم و رفتیم...![]()
نگو اینها دلیل محکمی نیست....![]()
بگو با دیگران بودیم و رفتیم...![]()
![]()
![]()
و من در تاریکی خوابم برده بود در ته خوابم خودم را
پیدا کردم و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
آیا این هوشیاری خطای تازه من بود؟؟؟؟؟
زندگی می کرد..
یک روز صبح بنفشه از خواب بیدار شد.
در کنار خود گل سرخ و زیبا را دید.
بنفشه آهی کشید و گفت:
در میان گل ها چه گل زشت و بد اقبالی هستم.
گل سرخ خندید و گفت: دوست من ! در میان گل ها چه گل احمقی هستی!!!
ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس می کنی
به خاطر بیاور که....
زیبایی شهابها از شکستن قلب ستارگان است!!!!!!
سفر از خویش به خویش سفری پر احساس
که در آن عقل دخالت دارد.
به سفر باید رفت.......
غم گنگی به جانم می زند مشت
صدای عابری می آید از دور:
خدایا درد تنهایی مرا کشت!!!!!!!!
صبح کوچه بی قرار تو بود....
گفتم: نمی توانم!!!!
زیرا قلبی که باید تو را به یاد داشته باشد
با خود می بری
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم
از آن روزی که دانستم سخن چیست
همه گفتند: این دختر چه زشت است!!!!
کدامین مرد او را می پسندد؟؟
دریغا دختری بی سرنوشت است
چو در آیینه بینم روی خود را
در آید از درم غم با سپاهی
سیه روزی نصیبم کردی اما
نبخشیدی مرا چشم سیاهی
به هر جا پا نهم از شومی بخت
نگاه دلنوازی سوی من نیست
از این دل ها که بخشیدی به مردم
یکی در حلقه گیسوی من نیست
مرا دل هست اما دلبری نیست
تنم دادی ولی جانم ندادی
به من حال پریشان دادی اما
سر زلف پریشانم ندادی
به هر جا ماهرویان رخ نمودند
نبردم توشه ای جز شرمساری
خزیدم گوشه ای سر در گریبان
به درگاه تو نالیدم به زاری
چو رخ پوشم ز بزم خوبرویان
همه گویند: او مردم گریز است
نمی دانند زین درد گرانبار
فضای سینه من ناله خیز است
به هر جا همگنانم حلقه بستند
نگینش دختری نازآفرین بود
ز شرم روی نازیبا در آن جمع
سر من لحظه ها بر آستین بود
چو مادر بیندم در خلوت غم
ز راه مهربانی می نوازد
ولی چشم غم آلودش گواه است
که در اندوه دختر می گدازد
به بام آفرینش جغد کورم
که در ویرانه هم نا آشنایم
خدایا بشکن این آیینه ها را!
که من از دیدن آیینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولی از زنده ماندن ناگزیرم
خداوندا خطا گفتم ببخشای
تو بر من سینه ای بی کینه دادی
مرا همراه رویی ناخوشایند
دلی روشنتر از آیینه دادی
مرا صورت پرستان خوار دانند
ولی سیرت پرستان می ستایند
به بزم پاکجانان چون نهم پای
در دل را به رویم می گشایند
میان صورت و سیرت خدایا
دل زیبا به از رخسار زیباست
به پاس سیرت زیبا خدایا
دلم بر زشتی صورت شکیباست